ترنم باران
و هو الذي ارسل الرياح بشرا بين يدي رحمته و انزلنا من السماء ماء طهورا
و فرصت های فروردین نصیب تیر خواهد شد اگر بـاران نبارد برکه ی احساس می خشکد و هم نیلوفر مرداب غافلگیر خواهد شد اگر بـاران نبارد کفتر سهراب میمیرد و کفتر باز آیا راغب شبگیر خواهد شد اگر بـاران نبارد " باز بـاران با ترانه - با گهر های فراوان " از چه رو تحریر خواهد شد اگر بـاران نبارد شاخه ی نرگس نمی داند که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد اگر بــاران نبارد واژه بـاران چه خواهد شد و آیا رنگ شعری باز سبز سیر خواهد شد اگر بـاران نبارد تکنواز رود می داند که در این باره با سیلاب ها در گیر خواهد شد اگر بـاران نبارد کوزه ی خالی سر چشمه وبال گردن تفتیده گان تفسیر خواهد شد اگر بـاران نبارد در شب شعر شقایق ها قصیده با غرور چشم ها در گیر خواهد شد... پی نوشت... صدایی از دور مرا میخواند دوباره نگاه کن دوباره نگاه میکنم به آسمان و ریزش باران دوباره نگاه میکنم به تو به من و زمین را بوسه می زنم هزاران بار آنگاه تمامی درها گشوده می شوند اتفاقی در دلم افتاده است... شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق باز آمدنم سوی تو هست اما تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده ی راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رؤیای فراموشیهاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم و ندایی که به من می گوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند صبح صبحدمان داس به دست خرمن خواب مر ا می چیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبی ست دیده در آینه ی صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال... چه میخواهم به جز باران که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده... به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت، دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی، نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین به یاد آن همه شبگردی دیرین، میان کوچه های سرد پاییزی تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟ ببار و جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب! من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم، ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی! و دیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی، نه دلسوزی، فقط یک چیز میخواهم! و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی... بر تن خسته ی طبیعت... ای نعمت الهی! روح لطیفت را به قطرات ظریف رحمتش بسپار... روح که صیقل پیدا کند جسم نیز آینه ی پاکی ها می شود... بی گمان زیبایی وجودت اکسیری است از ترکیب آذین تابنده اش و رحمت بی دریغش بر وجود آسمانی تو... وجود بی منتی که می دانی از اوست! اگر سرخم چنان آتش، حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي، نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز، نشان عشق و شيدايي يكي از روزهايي، كه زمين تب دار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت، تمام غنچهها تشنه و من بيتاب و خشكيده، تنم در آتشي ميسوخت ز ره آمد يكي خسته، به پايش خار بنشسته و عشق از چهرهاش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب ميگفت، شنيدم، سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش اگر يك شاخه گل آرد، ازآن نوعي كه من بودم بگيرند ريشهاش را، بسوزانند شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد چنانچه با خودش ميگفت، بسي كوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را، به دنبال گلش بوده و يك دم هم نياسوده، كه افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظهاي ترديد، شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاكم جدا كرد و به ره افتاد و او ميرفت، و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها شكر ميكرد، پس از چندي هوا چون كوره آتش، زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشهام ميسوخت به لبهايي كه تاول داشت گفت: چه بايد كرد؟ در اين صحرا كه آبي نيست به جانم، هيچ تابي نيست اگر گل ريشهاش سوزد كه واي بر من براي دلبرم، هرگز دوايي نيست واز اين گل كه جايي نيست، خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را، چنان ميرفت و من در دست او بودم، و حالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت، اما راه پايان كو؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان كو؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت كه ناگه روي زانوهاي خود خم شد، دگر از صبر او كم شد دلش لبريز ماتم شد، كمي انديشه كرد، آنگه مرا در گوشهاي از آن بيابان كاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشكافت، زهم بشكافت اما! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي كرد زمين و آسمان را پشت و رو مي كرد و هر چيزي كه هرجا بود، با غم رو به رو مي كرد نمي دانم چه مي گويم؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لبهاي او فرياد بمان اي گل، كه تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي ، بمان اي گل و من ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد... من از جنس زمینم و خوب می دانم که گل در عقد زنبور است یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد نیا باران پشیمان می شوی از آمدن زمین جای قشنگی نیست در ناودان ها گیر خواهی کرد من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند نیا باران زمین جای قشنگی نیست. .................... بیا باران من در شمار اصحاب شهامت ودر ورطه پر آشوب وطوفانزای عالم،لرزان وترسان نیستم زیرا شکوه آسمان و فروغ عالم جان را می نگر و ایمان همچون سپری مرا از هراس عالم در پناه گرفته است ای خدای درون من،ای نیروی نا منتها ای حضور نا منتها ای حضورمطلق،ای سرچشمه حیات من حیات جاودانه ام، چون به چشمه لایزال تو پیوسته ام آن اوهام هزار گونه که دلهای مردمان را به هزاران خیال باطل بر می انگیزد، نزد من جز گیاهی خشک و حبابی حقیر نیست گیاهی یا حبابی چگونه می توانند آن کس را که در دامن ابدیت تو آویخته وکشتیش بر صخره جاودانی لنگر انداخته در بحر شک و حیرت غرق کند روح تو با عشقی جهانگیر،سالهای بی شماروعمرهای بی پایان خلق می کند وچون کبوتری بالهای خود رابر کاینات می گسترد وعالمیان را هر لحظه دگرگون می سازد، نگاه می دارد و در هم می ریزد و باز می آفریندو پرورش می دهد اگر زمین وجمله آدمیان از میان بروند وخورشید وجهانهای بی پایان محو و نابود گردند و تنها تو بر جای باشی،جمله موجودات هستی خود را در تو باز می یابند در حیات جاودانه تو جایی برای مرگ نیست و هیج ذره ای را هراس نیستی نخواهد بود ( امیلی برونته) پس بیا باران که ما پر از شور و نشاطیم و ناامیدی و یاس نمی تواند برای خود جایی دست و پا کند ای غم از اینجا برو ورنه سرت شدگرو تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست. باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم، نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست نمی فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد نمی دانم نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران عشق تنها نیستد صدای ممتدش در امتدا رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست نمی فهمم یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران، از برای نان مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود نمی دانم کجای این لجن زیباست بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی، عدل کم دارد... با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها رودها راه افتاده شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو باز هر دم می پرد، این سو و آن سو می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی آسمان امروز دیگر نیست نیلی یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده از خزنده از چرنده بود جنگل گرم و زنده آسمان آبی، چو دریا یک دو ابر، اینجا و آنجا چو دل من روز روشن بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی دهنده بر درختان میزدی پر هر کجا زیبا پرنده برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمایان چتر نیلوفر درخشان آفتابی سنگ ها از آب جسته از خزه پوشیده تن را بس وزغ آنجا نشسته دم به دم در شور و غوغا رودخانه با دو صد زیبا ترانه زیر پاهای درختان چرخ میزد ،چرخ میزد، همچو مستان چشمه ها چون شیشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه توی آنها سنگ ریزه سرخ و سبز و زرد و آبی با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از لب جو دور میگشتم زخانه می کشانیدم به پایین شاخه های بید مشکی دست من می گشت رنگین از تمشک سرخ و مشکی می شنیدم از پرنده داستان های نهای از لب باد وزنده رازهای زندگانی هر چه می دیدم در آنجا بود دلکش، بود زیبا شاد بودم می سرودم روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا ورنه بودی زشت و بیجان این درختان با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان؟ روز ای روز دلارا گر دلارایی ست، از خورشید باشد ای درخت سبز و زیبا هر چه زیبایی ست از خورشید باشد اندک اندک، رفته رفته ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره بسته شد رخساره ی خورشید رخشان ریخت باران، ریخت باران جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هر جا برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابرها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابرها را روی برکه مرغ آبی از میانه، از کرانه با شتابی چرخ میزد بی شماره گیسوی سیمین مه را شانه میزد دست باران بادها، با فوت، خوانا می نمودندش پریشان سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا بس دلارا بود جنگل به، چه زیبا بود جنگل! بس فسانه، بس ترانه بس ترانه، بس فسانه بس گوارا بود باران به، چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی راز های جاودانی، پندهای آسمانی بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی ـ خواه تیره، خواه روشن هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا باز هم با قاصدک گرم تکلم می شدم می نشستم زیر آواز سپید چلچله بار دیگر خیس باران ترنم می شدم زندگی را می دویدم تا فراسوی امید تا که در چشم تماشا یک توهم می شدم آرزو می چیدم از رنگین کمان شاپرک ناگهان در جنگل پروانه ها گم می شدم می تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل مهربان همبازی عشق و تبسم می شدم کوچ می کردم از این تنهایی خاکستری بی ریا همسایه لبخند مردم می شدم کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم...
| Design By : Pichak |


